زندگی ....................

 

 

مرا ذره ذره درون قصه های خوش آب کردند


رویای بودن را برایم خواب دیدند


لحظه هایم را از من گرفتند


و در برابرش ساعت بی کوک روزگار را به من هدیه دادند

اشک را در چشمانم ستودند و خنده هایم را سرکوب کردند


فریاد را در سینه ام پنهان کردند و سکوت را از من ربودند


آزادی ام را در قفس معنا کردند


آری آن ها مرا محکوم به زندگی کردند


و هرگز از من نپرسیدند که غم هایت چیست؟


مرا به بند زندگی کشیدند و هرگز نپرسیدند که دردهایت چیست؟

نپرسیدند که سبب آنهمه اشک هایت کیست؟


آنها مرا محکوم به زندگی کردند و رفتند


رفتند تا بدانم که "هیچ کجا" همینجاست


که بفهمم"هیچ کس" ادمهایی هستند کهشاید هم نیستندتا بدانم زندگي این است ....همین

 

 

اشتباه.......................

حسرت................................

باور نکن ...........................

 

 

بر روي بوم زندگي

هر چه که ميخواهي بکش

 زيبا و زشتش

 پاي توست

 تقدير را باور نکن!

 


تصوير اگر زيبا نبود

نقاش خوبي نيستي

از نو دوباره رسم کن

تصوير را باور نکن...

 

 

خالق تو را شاد آفريد

آزاد آزاد آفريد

پرواز کن تا آرزو

زنجير را باور نکن...

 

 

مدت ها............................

 

 

مدت هاست دلم احساس سنگینی می کند...

مدت هاست یاد گرفته ام گریه نکنم ...


مدت هاست دلم نتوانسته خودش رو سبک کنه ...


مدت هاست دیگر در عمق قلبم کسی لانه ندارد ...


مدت هاست تمام باورم این است که هرچه بود تمام شد، چه خوب چه بد نسیمی بود که وزید و رفت ...

مدت هاست دل تنگ بارانم ...


مدت هاست عاشقی را از یاد برده ام ...


مدت هاست یاد گرفته ام بگویم، بنویسم خوبم تا بقیه بشنوند و بخوانند و باور کنند که خوبم ...


نمی دانم که مدت هاست چرا این گونه شده ام ...