بانوی آب و آئینه، سلام.
شب های بارانی توست بانو و امان از دل بیقرار علی(ع)!
آخرین باری که در خواب هایم قدم زدی و دستم رسید به عرش کبریایی صورتت دلم لرزید و هنوز هم که هنوز است دستانم بوی یاس می دهد...
مادر! مادر! مادر!
جز همان غزل کودکانه که سال ها پیش برایت سروده ام، دیگر دست به قلم نشده بودم برایت؛
نمی دانم این بار با چه رویی تو را به سطرهایم دعوت می کنم؟
ببخش بانو! ببخش!
ببخش که حق نامت را به جا نیاوردم و شرم نکردم از اینکه شاهدم باشی و دستم به هزار گناه آلوده!
آتش گرفته دلم، از بس که می سوزاند مرا این حرف های نگفتنی.
آخر چطور هجده ساله ای بودی که بی بی می خوانندت؟
مگر روزگار و آدمک های دنیا نشانش با تو چه کرده بودند؟
می بینی چطور بغض هایم یاد لیز خوردن روی صورتم کرده اند؟
من هنوز هم به این اشک ها امید دارم، بلکه سرخی شرم را بر گونه هایم، پنهان کنند که دارد ذوب ام می کند این بار خجالت.
این شب ها را به اندازه شب های قدر دوست میدارم بانو؛ بس که به شفای دلم به دستان تو امید بسته ام!
آخر تو کوثر باشی و من اینقدر تشنه؟!
چقدر من گستاخی را خوب بلد شده ام که با اینهمه ... که خودت بهتر میدانی باز درب خانه ات را می کوبم و منتظرم بانوی دست به پهلو بیاید و دستم را بگیرد.
بانوی پهلو شکسته! دلم را می شکنی؟
بانوی پهلو شکسته! جوابم را نمی دهی؟
بانوی پهلو شکسته! من از تو هیچ نمی خواهم؛ فقط یکبار دیگر مهمان خواب هایم باش! فقط یکبار دیگر...
(ضامن آهو باید مرا ببخشد بخاطر این خطاب که دل آل طاها را می سوزاند)