خدایا.................................

 

 خدایا!

یاری ام ده تااز ظاهری پسندیده ودرونی اشفته بپرهیزم

وبنده ای باشم درهمه حال سپاس گوی تو.

تادرهیچ وضعیتی بااراده کارساز خود نستیزم

ودر هرآنچه روی می دهد راضی باشم به رضای تو.

 

دستگیرم شو تا ازهر شکوه وگلایه ای دست بردارم

وتدبیر همه کارهایم رابه دستان توانای توبسپارم.

 

پس مراموهبتی عطاکن

تادرهنگامه بلا بادلی ارام نامت رابخوانم

ودرروزگار امن واسایش ازیاد توغافل نمانم.

                                                               امین

 

 

.....................


 

وپشت سرم حرف بود.... حدیث شد....میترسم آیه شود


سوره اش کنن به جعل ! بعد تکفیرم کنند ..این جماعت نااهل!!



برو................................

بدون شرح ......................

بیگانه .....................

نمی دانی چه دلتنگم
چه بی تابم
چه غمگینم چه تنهایم
تو را هر شب صدا کردم
نمی بینی نمی خوابم

بیا تا باورت گردد
که بی تو کمتر از خاکم
ولی با تو به افلاکم

بیا با آرزوهایم
بسازم خانه ای در دل
سراغم را نمی گیری
مگر بیگانه ای با دل؟

سیب ..................

 

و خدا سيب نينداخت از آن بالاها

که در عمق کم حرف نيوتن غرق شويم

و چنين با تقديس

و چنين با اجبار

جسم او در خودمان دفن کنيم

يادمان باشد سيب

با هزاران اميد

به اميد لب و دندان کسي مي آيد

که به ايمان و يقين

سيب را مي فهمد

سيب را مي نوشد

و به حرف نيوتن مي خندد

باخودش میگوید:

آسمان جاذبه دارد نه زمین "

 

 

 

 

دعایم کن..............

 

یک فنجان ... تمنا ..!


 

یک استکان ... بغض داغ!...


 

یک... من..پر از دلواپسی!


 

سرانجامـــــ...


 

سبز میشوم! میدانمــ...


 

ته دلم روشن است ...


 

               دوباره ... از امتداد ... آینه شروع میکنم..


 

چوب خط ...


 

.


 

 


 

بنگر  ,


 

این ثانیه های.. سرد...


 

این دونده های عجیب!


 

چه بر روزگارم آوردند ....


 

            که هرچه میروم ... باز .. شروع مجدد است!


 

لبخند بزن ...


 

من ...که .. کمــــــــ... نمی آورم!


 

آنقدر درگیری ... که حالمــــ... را نمیپرسی! یا شاید هم آنقدر... دلگیر!


 

خوبم...


 

      مثل همیشه!


 

دست از سر روزگار برداشته ام ...!


 

          بگذار کمی هم او به دنبال من باشد... روزگار را میگویم!


 

زندگی طبق روال خودش جلو میرود ...


 

                             مثل همیشه ... جریان مخالفم!


 

هنوز هم قناری میخواند...


 

                  دارکوب .. می کوبد!


 

پرنده میپرد...


 

             پلنگ ... میدرد!


 

 


 

هنوز هم ..


 

     جهان به قوانین نیوتونی اش احترام میگذارد...!


 

هیچ کوانتومی معنا ندارد...


 

           هیچ نقضی بر هیچ قانونی نیست!


 

همه چیز طبق روال است..!


 

     انگار برگشته ایم ... سر  اول روز ...کشف جاذبه!


 

.


 

.


 

مردم همانگونه به سیب نگاه میکنند...


 

که نیوتون ...


 

همانگونه به زمین خیره میشوند ...


 

که گالیله...


 

انگار ...هیچ عرفانی ..


 

هیچ فلسفه ای ...


 

هیچ گاه... متولد نشده!


 

.


 

.


 

.


 

این ها همان مردمند و من ....!


 

                                       من ... جریان مخالفم...!


 

فقط...


 

       دعایم کن!

 

 

 


 

خیلی...


 

 

چرا 13فروردین نحسه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

كسي ميدونه چرا 13 فروردين تو خونه موندن واسه ايرانيها نحسه؟ چرا 13 فروردين همه ميرن بيرون از خونشون؟

خشایار شاه عید نوروز را هر ساله جشن میگرفته.وی که قصد حمله به یونان را داشته همسرش به نام وشتی مخالف بوده و میگفت که ما چرا باید به یونان حمله کنیم در حالی که ۱۲۷ ایالت زیر نظر ماست و یکی از آنها هم مصر بود.ولی خشایار شاه قبول نکرد.وی یک مشاور یهودی به نام مردخای داشت.مرد خای به خشایار شاه گفت وقتی که او الآن با تو مخالفت میکند بعید نیست که بعدا در غذای تو سم بریزد و تو را نابود کند و به جای تو پسرش را بگذارد.یهودیان نیز خیلی دوست داشتند که امپراطوری ایران امپراطوری یونان را از بین ببرد زیرا اینها با هم دشمنی قدیمی داشتند.پس به خشایار شا مشروب دادند و او نیز وشتی را خلع کرد. مرد خای پیشنهاد میدهد که از تمام ایالت های زیر نظر زیباترین دخترها را انتخاب کند و برای خشایار شا ببرد و خشایار شا هر کدام را که خواست انتخاب کند.ولی مردخای ملعون دختر برادر خود به اسم هاداسا را بین کاندیدها گذاشت و اسمش را نیز عوض کرد و نام استر را برای او برگزید.چون اسم هاداسا مشخص بود که یک اسم یهودی است و استر را که یک نام ایرانی است بر او نهاد.یکی از خواجه های حرم یه ترتیبی اتخاذ میکنه که استر هر شب از پشت پرده برای خشایار شاه داستان های عاشقانه تعریف کند و خشایار شاه نسبت به این صدا شرطی میشود و زمان انتخاب از بین آن دخترها دست رو برادر زاده مرد خای میگذارد و همان را انتخاب میکند.(به یهودیانی که دین خود را مخفی کنند و نفوذ کنند یهودی مارانوس (به معنای جغد)میگویند.استر و مردخای هر دو یهودی مارانوس بودند.)هامان وزیر لایق ایرانی ماجرارا فهمید و به پادشاه گفت و پادشاه را راضی کرد که هر دو را اخراج کند.و خشایار شاه ساده نیز ماجرا را به استر میگوید و استر نیز به عمویش میگوید و بنا به این میشه که اون اتفاق بزرگ تو ایران بیفته.شب دوازدهم فروردین به شاه مشروب میدهند و حکم اعدام هامان و تمام دار و دسته اورا میگیرند.روز ۱۳ فروردین این حکم اجرا میشود و ۷۷۰۰۰ایرانی را قتل عام میکنند.در واقع بعد از بیت المقدس مقدسترین مکان برای یهودیان قبر مردخای و استر است که میگویند این دو بیشترین خدمت را به ما کردند.این در حالی است که ما ایرانیان در همدان برای این دو شخص یهودی مقبره داریم.پس علت نحسی ۱۳برای ما ایرانیان همینه.برای همین است که ما ۱۳به در را از خانه ی خود بیرون میرویم



 
 
 
 

ایام فاطمیه تسلیت ...................

 

 

بانوی آب و آئینه، سلام.

شب های بارانی توست بانو و امان از دل بیقرار علی(ع)!

آخرین باری که در خواب هایم قدم زدی و دستم رسید به عرش کبریایی صورتت دلم لرزید و هنوز هم که هنوز است دستانم بوی یاس می دهد...

مادر! مادر! مادر!

جز همان غزل کودکانه که سال ها پیش برایت سروده ام، دیگر دست به قلم نشده بودم برایت؛

نمی دانم این بار با چه رویی تو را به سطرهایم دعوت می کنم؟

ببخش بانو! ببخش!

ببخش که حق نامت را به جا نیاوردم و شرم نکردم از اینکه شاهدم باشی و دستم به هزار گناه آلوده!

آتش گرفته دلم، از بس که می سوزاند مرا این حرف های نگفتنی.

آخر چطور هجده ساله ای بودی که بی بی می خوانندت؟

مگر روزگار و آدمک های دنیا نشانش با تو چه کرده بودند؟

می بینی چطور بغض هایم یاد لیز خوردن روی صورتم کرده اند؟

من هنوز هم به این اشک ها امید دارم، بلکه سرخی شرم را بر گونه هایم، پنهان کنند که دارد ذوب ام می کند این بار خجالت.

این شب ها را به اندازه شب های قدر دوست میدارم بانو؛ بس که به شفای دلم به دستان تو امید بسته ام!

آخر تو کوثر باشی و من اینقدر تشنه؟!

چقدر من گستاخی را خوب بلد شده ام که با اینهمه ... که خودت بهتر میدانی باز درب خانه ات را می کوبم و منتظرم بانوی دست به پهلو بیاید و دستم را بگیرد.

بانوی پهلو شکسته! دلم را می شکنی؟

بانوی پهلو شکسته! جوابم را نمی دهی؟

بانوی پهلو شکسته! من از تو هیچ نمی خواهم؛ فقط یکبار دیگر مهمان خواب هایم باش! فقط یکبار دیگر...

(ضامن آهو باید مرا ببخشد بخاطر این خطاب که دل آل طاها را می سوزاند)

 

 

 

 

خدایا..................................

 

 

خدایا یاریم ده

تااگر دربند دشمنان درمانده ام

یااز بارخطاهارنجورودلخسته ام

هراسی به خود راه ندهم که تومراپناهی

 

 

دستگیرم شو که عمری بربادداده ام

وروزگار به بیهودگی سراورده ام

اما همچنان به رحمت توامیدوارم

که توزیان دیدگان رانیز خریداری

 

پس مراشادی ازخودرهیدن

وبال وپرسوخته به سوی توپریدن عطا کن