...................................
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام....
گرم یاد آوری یا نه .. من از یادت نمی کاهم
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام....
گرم یاد آوری یا نه .. من از یادت نمی کاهم
گاهی آدمها به آن میزان به هم تزدیک می شوند که دیگر
یکدیگر را نمیبینند!
شاید دوری بتوانددوباره موجب شناخت درست تر آنها از
یکدیگر گردد ........
ارد بزرگ
صف مي کشند دلتنگي هاي من ...
چو دانه هاي تسبيح به نخ کشيده شده ...
چقدر بگردانم...
دانه ها را
تا تو بيايي؟؟؟
این مطلب رااز وبلاگ عشق خاموش برداشت کردم
جالب هست خوندنش ضررنداره
باتشکراز نویسنده وبلاگ عشق خاموشSiLenT...LOVE
هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا” قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از
جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
در ادامه مطلب بخوانید .......
و در پایان
خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد
فرشته پرسید : چه عیبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند
از زرتشــت ســوال کردند:
زنــدگــی خود را بــرچنــد اصــل اســتوار کــردی ؟
فــرمــودنــد:
ا- دانســتـم کــار مــرا دیــگری انجــام نمــی دهـد .. پــس تــلاش کردم
2-دانستـم کـه خـدا مـرامـی بینـد ....پـس حیـا کــردم.
3-دانستـم رزق مـرادیـگـری نمیخـورد ....پـس آرام شـدم
4- دانستـم پـایـان کـارم مـرگ اسـت ....پـس مهیـا شـدم
دختـــــــر بودن یــعنی فــقط معشــــوق بــاشــی...
عـــاشـــق شـــدن هــرگـــز!
دختــر بـــودن یـــعنـی نخـــواســتن وخــواســته شــدن!
دخـــتر بــودن یــعنی حــق هـر چیـــزی رو فــقط وقـتی
داری کـه تــو عــقد نــامه نــوشــته بــاشــــه!
این شــهر
شـــهر قصــه های مادر بــزرگ نیســت.
که زیبــا و ارام باشــد.
آســمانش را
هــرگــز آبــی ندیده ام
مـن از اینجــا خــواهــم رفــت.
وفــرقی نمیکــند .
که فانــــوس داشـــته باشـــم یا نـــه
کســـی که می گریـــزد.
از گــم شــدن نــمی تــرســد!
احساس می کنم که اکنون
دوباره آدم شده ام
درخت سیب می خواهم
وابلیسی تازه نفس
چقدر غریبانه گریه کردم
چقدر تنها....
چقدر عاشقانه بغض کردم در هیاهوی بی وفایی ها
چقدر ساده گذشتی
ساده تر از دیدار اول
تمام این ثانیه ها به بلندای یلدا گذشت اما......
برای تو چقد زود تمام شد
چقد عاشقانه گریستم
درخلوت خاطراتم
وچه زیبا بازی کردی نقشت را در سریال عاشقانه من .....