میروم تا در انتهای سکوت برف صدای رقص را بشنوم
و با ترانه اش به خواب روم
خلوت مرا به شمشیر جیغ خط نزنید
میروم تا در انتهای سکوت برف صدای رقص را بشنوم
و با ترانه اش به خواب روم
خلوت مرا به شمشیر جیغ خط نزنید
از خداوند خواستم تا غرور را از من بگيرد.
گفت:« نه! بازگرفتن غرور کار من نيست..بلکه اين تويی که بايد آن را ترک کنی.»
گفتم پس کودکان و انسانهای معلول را شفا ببخش.
گفت:« نه! روح کامل است و جسم زودگذر..مهم روح آنهاست برايم.»
خدايا به من شکيبايی عطا فرما.
گفت:« نه! شکيبايی دستاورد رنج است..به کسی عطا نميشود.آن را بايد بدست آورد.»
پس به من سعادت ببخش ای بخشنده بزرگ.
گفت:« نه! بازهم نه!خود بايد متعالی شوی..اما تورا ياری ميدهم تا به ثمر بنشينی
گفتم که تو شيرين مني ،
گفتي تو فرهادي مگر ؟
گفتم خرابت مي شوم ،
گفتي تو آبادي مگر ؟
گفتم ندادي دل به من ،
گفتي تو جان دادي مگر ؟
گفتم ز کويت مي روم ،
گفتي تو آزادي مگر ؟
گفتم فراموشم مکن ،
گفتي تو در يادي مگر ؟
گفتم خاموشم سالها ،
گفتي تو فريادي مگر ؟
گفتم که بر بادم مده ،
گفتي نبر بادي مگر؟
پ.ن. تقدیمی ازطرف دوست عزیزم باددد
پاداشی برای خوب بودن ،
جز خوب ماندن ،
نمی خواهم ،
اگر اشتباه کردم و لغزيدم ،
از راهی که با تو می روم ،
دستم را بگير و جهنم را وعده ام نده ،
آفريده توام ,
نه غريبه و تو خود خوب از درون من آگاهی ،
نور را با ظلمت کاری نيست ،
که هرچقدر به ظلمت فرو روم باز روشنم از نورت ،
بهشت را نمی خواهم به خاطر خوب بودنم ،
که اين تحقير بنده بودن من است ،
خوب بودنم تنها دليل بودن من است ،
دليل بودنم را پاداشم نده ای دليل بودنم
عاشقان عیدتان مبارک
در این بهار رحمت و غفران و مغفرت ………. خوشبخت آن کسی ست که بخشیده می شود
یک نفر آهسته می خواند مرا
یه نفر با عشق می خواند مرا
یک نفر از دور می خواند مرا
یک نفر بی صدا می خواند مرا
ای تو که از عشق هی دم میزنی
ای تو که از بی کسی دم میزنی
ای تو که با درد تو من آشنام
ای تو که از عشق تو من باخبر
ای عزیزم این سخن از من بگیر
عشق تو درد من است
بی کسی هایم بود از دوریت
پس بیا با هم شویم
تو شوی تنها یار من
من شوم تنها عشق تو
نوشته ای بسیار خواندنی از ویکتور هوگو
اول از همه برايت آرزو مىکنم که عاشق شوى،
و اگر هستى، کسى هم به تو عشق بورزد،
و اگر اينگونه نيست، تنهاييت کوتاه باشد،
و پس از تنهاييت، نفرت از کسى نيابى،
آرزومندم که اينگونه پيش نيايد ......
اما اگر پيش آمد، بدانى چگونه به دور از نااميدى زندگى کنى،
برايت همچنان آروز دارم دوستانى داشته باشى،
از جمله دوستان بد و ناپايدار ......
برخى نادوست و برخى دوستدار ......
که دست کم يکى در ميانشان بىترديد مورد اعتمادت باشند.
و چون زندگى بدين گونه است،
برايت آروزمندم که دشمن نيز داشته باشى ......
نه کم و نه زياد ...... درست به اندازه،
تا گاهى باورهايت را مورد پرسش قرار دهند،
که دست کم يکى از آنها اعتراضش به حق باشد ......
تا که زياده به خود غره نشوى.
و نيز آروزمندم مفيد فايده باشى، نه خيلى بيخاصيت ......
تا در لحظات سخت،
وقتى ديگر چيزى باقى نمانده است،
همين مفيد بودن کافى باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.
همچنين برايت آروزمندم صبور باشى،
نه با کسانى که اشتباهات کوچک مىکنند ......
چون اين کار سادهاى است،
بلکه با کسانى که اشتباهات بزرگ و جبرانناپذير مىکنند ......
و با کاربرد درست صبوريت براى ديگران نمونه شوى.
و اميدوارم اگر جوان هستى،
خيلى به تعجيل، رسيده نشوى ......
و اگر رسيدهاى، به جوان نمائى اصرار نورزى،
و اگر پيرى، تسليم نااميدى نشوى......
چرا که هر سنى خوشى و ناخوشى خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد.
اميدوارم سگى را نوازش کنى، به پرندهاى دانه بدهى و به آواز يک
سهره گوش کنى، وقتى که آواى سحرگاهيش را سر مىدهد ......
چرا که به اين طريق، احساس زيبايى خواهى يافت ......
به رايگان ......
اميدوارم که دانهاى هم بر خاک بفشانى ......
هر چند خرد بوده باشد ......
و با روييدنش همراه شوى،
تا دريابى در يک درخت چقدر زندگى وجود دارد.
به علاوه اميدوارم پول داشته باشى، زيرا در عمل به آن نيازمندى ......
و سالى يکبار پولت را جلو رويت بگذار و بگويى:
«اين مال من است»،
فقط براى اينکه روشن کنى کدامتان ارباب ديگرى است!
و در پايان، اگر مرد باشى، آروزمندم زن خوبى داشته باشى ......
و اگر زنى، شوهر خوبى داشته باشى،
که اگر فردا خسته باشيد، يا پس فردا شادمان،
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازيد ......
اگر همه اينها که گفتم برايت فراهم شد،
ديگر چيزى ندارم برايت آروز کنم
بعدازرفتنت عزیزم
بس که تنهایی کشیدم
قامتم خمیده ازبس
عشق تو بدوش کشیدم
توغم بی همزبونی
هی می کشم لحظه هامو
روی برگه های شعرم
خالی کردم عقده هامو
خاطرت جمع هرجاباشی
توی غربت یک کسی هست
خاطراتت زندگیشه
اون غریبه خاطرت هست
اون که توهفت اسمونش
یک ستاره هم نداره
اون منم که دل خوشیشه
گل من کسی راداره
مثل دیگران نبودم
سرراهتو نبستم
میدونستم نمی ایی و
چشم به جاده ها بستم
خاطرت جمع تودلت من
توحسابت پاک پاکه
این خطای دل من بود
این که افتاده به خاکت
توی روزای که نبودی
نمیدونی چی کشیدم
صبح تا شب زخم زبون
از هرغریبه ای شنیدم
گل من سرت سلامت
توکه خوش باشی غمم نیست
این همیشه ارزومه
پس دلیل ماتمم نیست
دیگه از گریه گذشته
به جنون کشیده کارم
توکه خوشبختی عزیزم
دیگه غصه ای ندارم
گاه یك سنجاقك به تو دل می بندد
و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض
تا بیاید از راه از خم پیچك نیلوفرها
روی موهای سرت بنشیند
یا كه از قطره آب كف دستت بخورد
گاه یك سنجاقك همه معنی یك زندگی است
اگر فنجانی کوچک زیر باران نگه دارید،
به اندازه ی همان فنجان به شما می رسد
اگر کاسه ی بزرگی نگاه دارید
به همان اندازه در آن آب جمع می شود!
شما چه ظرفی زیر باران الهی قرار داده اید؟
پ.ن.نمیخواستم برای این پست نظرخواهی رافعال کنم ولی خیلی دوست
دارم بدونم ظرف شما در زیراین باران الهی چیست ؟؟؟
و سوز و ناز و ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و در آخر زندگی زندگی است.
> اگر زندگی خدا نیست پس چرا فقط خدا هست؟!
> اگر زندگی شعر نیست پس چرا هوهوی بادش یاهوی رند خرابات است؟!
> اگر زندگی مهر نیست پس چرا كبوتر با كبوتر باز با باز كند پرواز؟!
> اگر زندگی عشق نیست پس چرا ستاره ها باز چشمك می زنند؟!
> اگر زندگی بوسه نیست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟!
> اگر زندگی آغوش نیست پس چرا نسیم در تن برگ این گونه می پیچد؟!
> اگر زندگی آهنگ نیست پس چرا صدای جغد و كلاغش نوای پائیز و خرابه دارد؟!
> اگر زندگی شور نیست پس چرا شبهایش اینقدر پر درد و حال است؟!
> اگر زندگی سوز نیست پس چرا شمع باید بسوز و بسازد و بگرید و بخندد؟!
> اگر زندگی ناز نیست پس چرا مَهْوشانی كه هَوی مهتابند اینقدر كرشمه دارند؟!
> اگر زندگی ساز نیست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب می نوازند؟!
> اگر زندگی بهار نیست پس چرا صدای پرندگان را در برگ ریز خزان هم می شود شنید؟!
> اگر زندگی آبی نیست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دریا و آسمان دارد؟!
> اگر زندگی ساده نیست پس چرا همه در خواب اینقدر بی نقشند؟!
> اگر زندگی رقص نیست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را می رقصند؟!
> اگر زندگی صبح نیست پس چرا با هر طلوع زندگی آغاز می شود؟!
> اگر زندگی چشم نیست پس چرا نور اینقدر می رقصد؟!
> اگر زندگی كام نیست پس چرا عسل اینقدر شیرین است؟!
> اگر زندگی حال نیست پس چرا غروب اصلا خواستنی نیست؟!
> اگر زندگی رود نیست پس چرا فصلِ خشك، بهار كركس است؟!
> اگر زندگی جوی نیست پس چرا زمزمه اش اینقدر شنیدنی است؟!
> اگر زندگی گل نیست پس چرا اشكِ گل، آئین عزا است؟!
> اگر زندگی رنگ نیست پس چرا خاكستری، تنها، رنگ خاكستر است؟!
> اگر زندگی مست نیست پس چرا اینقدر پاسبان بر هر كوی و برزن است؟!
> اگر زندگی اشك نیست پس چرا آسمان كه می گرید زمین می خندد؟!
> اگر زندگی صفا نیست پس چرا بی صفا زندگی نیست؟!
> اگر زندگی لرز نیست پس چرا اینقدر ماه در بركه می لرزد؟!
> اگر زندگی خوب نیست پس چرا خفاشها تنها در غارند؟!
> اگر زندگی زنده نیست پس چرا بوته رز همیشه گل می كند؟!
> اگر زندگی صاف نیست پس چرا گورستانش مه آلود است؟!
> اگر زندگی شراب نیست پس چرا این همه مست، زنده اند؟!
> اگر زندگی خواب نیست پس چرا مرگ، مردمان را بیدار می كند؟!
> اگر زندگی نوش نیست پس چرا نیش اینقدر سوز دارد؟!
> اگر زندگی شاد نیست پس چرا حیوان نمی خندد؟!
> اگر زندگی گنج نیست پس چرا مردن اینقدر سخت است؟!
> اگر زندگی نیایش نیست پس چرا بی نیایش كسی زنده نیست؟!
> اگر زندگی جاده نیست پس چرا مرده ها در حاشیه دفنند؟!
> اگر زندگی ماه نیست پس چرا بی ماه، ماه و سالی نیست؟!
> اگر زندگی روز نیست پس چرا هر روز زندگی نو می شود؟!
> اگر زندگی وفا نیست پس چرا هیچ كس بی وفا شِكَّرین نیست؟!
> اگر زندگی سخا نیست پس چرا آسمان كه می بارد زمین می روید؟!
> اگر زندگی لطیف نیست پس چرا خار، سبز و خشكش یكی است؟!
> اگر زندگی دل آویز نیست پس چرا دل، به غیر او آویز نیست؟!
> اگر زندگی طروات نیست پس چرا مگسان، تخم، بر مردار می نهند؟!
> اگر زندگی زیبا نیست پس چرا مرده ها اینقدر زشتند؟!
> اگر زندگی لبخند نیست پس چرا به وقت مرگ لبخند نیست؟!
> اگر زندگی نور نیست پس چرا شبهای سیاهش انگار زندگی نیست؟!
> اگر زندگی جور نیست پس چرا "هر روز دریغ از دیروز" دروغ نیست؟!
> اگر زندگی زندگی نیست پس چرا هیچ چیز در توصیف زندگی بهتر از زندگی نیست؟!
> آری، زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و در آخر زندگی زندگی است.
> و براستی زندگی چیست ؟!
> زندگی یک مشکل است با آن روبرو شو.
> زندگی یک معادله است موازنه کن.
> زندگی یک معما است آن را حل کن.
> زندگی یک تجربه است آن را مرور کن.
> زندگی یک مبارزه است قبول کن.
> زندگی یک کشتی است با آن دریا نوردی کن.
> زندگی یک سوال است آن را جواب بده.
> زندگی یک موفقیت است لذت ببر.
> زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو.
> زندگی یک هدیه است آن را دریافت کن.
> زندگی دعا است آن را مرتب بخوان.
> زندگی درد است آن را تحمل کن.
> زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با آن روبرو بشی .
> زندگی هدیه ای است که خدا در هنگام تولد به ما تقدیم می کند.
> زندگی آغاز یک راه است بسوی افتخار و سربلندی، یا انحراف و سرافکندگی.
> زندگی پرواز است به سوی پیشرفت و روشنایی.
> زندگی جوانه زدن است به امید درختی تناور و پر از میوه.
> زندگی گرچه یک آغاز است ولی پایان آن نامعلوم و رویایی است.
> زندگی یعنی عشق، اراده، امید و توکل.
> زندگی مانند پلی است برای نزدیک شدن به خدا.
> زندگی به کوه بلندی می ماند آن را فتح کن.
> زندگی برای هر انسانی آینه اخوت می باشد.
> زندگی شاخه گل است آن را پرپر نکنید.
> زندگی را اگر با خدا در نظر بگیری همیشه با عزت و سربلندی همراه خواهد بود.
> زندگی زیبایی و لذت بردن از نعمت های الهی است.
> زندگی یعنی کمک کردن و یاری دیگران در سخت ترین شرایط که برای آنان پیش می آید.
> زندگی دشتی است که سبزه های آن نمایانگر زیبایی اند و دریایش نشان از عمر دارد بلندیهای آن شدائد زندگی است و سرانجام پاییزش فانی بودن این دنیا را به نمایش میگذارد.
> زندگی روشن ترین تفسیر خداست.
> زندگی گاهواره ای است که لالایی عشق را می سراید.
> زندگی زیباست اگر زیبا ببینیم.
> زندگی عینی ترین، ملموس ترین و واقعی ترین جلوه حیات است.
> زندگی غزلی است که مطلعش تجربه است.
> زندگی نهالی است که با صبر بار می دهد.
> زندگی اندوخته ای است که زندگان قدرش نشناسند.
> زندگی همان است که می اندیشی.
> زندگی پازلی از ترکیب همین ثانیه هاست.
> زندگی دایره ای است که به شعاع همت فرد رسم شده است.
> زندگی سالی است که هزار فصل دارد.
> زندگی عملی است که به توان بی نهایت تجربه می شود.
> زندگی عمارتی است که سازنده اش سخت کو شانند.
> زندگی بهشتی است که تو سازنده ی آنی.
> زندگی نارگیلی است که پوشش سخت و درونش شیرین است.
> زندگی فیلمی است که کارگردانی اش به دست ماست.
> زندگی ماحصل تلاش امروز است.
> زندگی فرمانروایی بر سرنوشت است.
> زندگی کاشت صداقت، و برداشت موفقیت است.
> زندگی لیموناد است، شیرینش را انتخاب کن.
> زندگی همین ساعات شیرینی است که سریع می گذرند.
> زندگی بالندگی است، پس درنگ مکن.
> زندگی نتیجه ای است که از حل معمای ثانیه ها حاصل می گردد.
> زندگی تمرین صبوری است.
> زندگی زیباترین شاهکار حق در عرصه خلقت است.
> زندگی کاشتن ثانیه هاست پس بهترین ثانیه ها را بکار.
> زندگی قدر و قیمت توست، غنیمتش شمار.
> زندگی عرصه کارزار است، مردانه در آن قدم بگذار.
> زندگی یک تعالی به قدر همت است.
> زندگی برد و باخت نیست، بردن در عین باختن است.
> زندگی الهام است برای آنان که جهت زیستن برانگیخته شده اند.
> زندگی بازاری است که متاعش عمر آدمی است.
> زندگی ترکیبی از تنوع است، پس متنوع اش ساز.
>زندگی شهد گلی است که زنبور زمانه آن را می مکد.
>زندگی تئاتری است در حد واقعیت و ما بازیگران واقعی این تئاتر هستیم.
>زندگی راه است، ایمان و اندیشه راهنمای آن.
>زندگی تكثیر ثروتی است كه نامش محبت است.
>و چه زیبـا :
>مفهوم زندگی در نهاد خودش نهفته است، زندگی شعله شمعی است در بزم وجود، که به نسیم مژه بر هم زدنی خاموش است ...
> و در آخـر:
> زندگی با همه ناملایمات اش دوست داشتنی است چون هدیه ای از جانب پروردگار است.
پ .ن. زندگی زیباست کوچشمی که زیبایی ببیند.
پ.ن. منظورم به خودم بود!!