الفبای دوستی ......
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست
بلکه نداشتن کسی است که
الفبای دوست داشتن
را
برایت تکرار کند
و تو از او
رسم محبت بیاموزی
مجنـــــون لیلی..........
من از تبار خستگی بی خبر از دلبستگی
عــــــــاشقــــــم
ابــــــر شدم صــــدا شدی
شــــاه شدم گـــــدا شدی
شعـــر شدم قــــــلم شدی
عشــــق شدم تو غــم شدی
مـــــاه شدم ابــــــر شدی
اشــــک شدم صبــــر شدی
بــــرف شدم اب شدی
قصــــــه شدم خـــــواب شدی
لیــــلی من دریـــــای من
اسوده دل رویای من
من عاشقم مجنون تو
گم گشته در هوای تو
مجنون لیلی بی خبر
درکوچه هایت در به در
شاید که روزی عاقبت
اروم بگیره در دلم
آرامش یعنی
اینکه بدونی
کسی که دوستش داری
تو رو یه جای امن
توی قلبش همیشه داره تا ابد
بــــودن عشق را باور کنیم .....

زندگي معنا دارد اگر:
بودن عشق را باور كنيم
و بدانيم كه تاريكترين لحظه شب
ساعت پيش از طلوع خورشيد است
پس درنگي بايد كرد
و تحمل...
ناميدي را بايد كشت
عشــــق ............
عشقت رو نصیب کسی کن که لایق ان باشد
نه تشنه آن
زیرا هر تشنه ای روزی سیراب میشود
كــــــــــــــــــاش ..............
یکی داشت و یکی نداشت
اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم
یکی خواست و یکی نخواست
اونیکه خواست تو بودی و اونیکه بی تو بودن رو نخواست من بودم
یکی آورد و یکی میاورد
اونیکه آورد تو بودی و اونیکه به جز تو به هیچکی ایمان نیاوورد من بودم
یکی موند و یکی نموند
اونی که موند تو بودی و اونی که بدون تو نمی تونست بمونه من بودم
یکی رفت و یکی نرفت
اونی که رفت تو بودی وا ونی که به خاطر تو تو قلب هیچکی نرفت من بودم
انشا درباره حیــــــــــوانات.......
این متن زیاد با فضای وب من همخونی نداره و شاید کاملا” با پست های قبلی در تضاد هم باشه ؛ اما چون بنظرم جالب اومد گفتم بذارم شما هم بخونید.البته شما هم به اونوسبک انشاء خوندن بچه های دبستانی بخونید.
متن انشای یک دانش آموز کلاس دوم دبستان در مورد حیوانات
ما حیوانات را خیلی دوست داریم ؛ بابایمان هم همینطور . ما هر روز در مورد حیوانات در خانه با هم حرف میزنیم ؛ بابایمان هم همینطور . بابایمان همیشه وقتی با ما حرف میزند از حیوانات هم یاد میکند ؛ مثلا” امروز بابایمان دوبار به ما گفت :
-توله سگ , مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلویزیون ؟
و یا هر وقت ما پول میخواهیم میگوید:
- کره خر , مگه من نشستم سر گنج؟
چند روز پیش وقتی ما با مامانمان و بابایمان میرفتیم خونه ی عمه زهرا اینا , یک تاکسی داشت میزد یه پیکان بابایمان . بابایمان هم که آن روی سگش بالا آمده بود به آقاهه گفت :
- مگه کوری گوساله ؟
آقاهه هم گفت : کور باباته , یابو ؛ پیاده میشم همچین میزنمت که به خر بگی زن دایی
بابایمان هم گفت : برو ببینم جوجه
و عین قرقی پرید پایین . ولی آقاهه خیلی از بابایمان گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد.بعدش مامانمان به بابایمان گفت :
- مگه کرم داری آخه خرس گنده ؟ مجبوری مثل خروس جنگی بپری به مردم ؟
فامیل های ما هم خیلی حیوانات را دوست دارند . پارسال در عروسی منوچهر , پسر خاله مان , که رفت قاطی مرغ ها , شوهر خاله مان دوتا گوسفند آورد , که ما خیلی با آنها بازی کردیم ؛ ولی بعد شوهر خاله مان همان وسط حیاط سرشان را برید . ما اولش خیلی ترسیدیم ؛ ولی بابایمان گفت :
- مجبور بودی نگاه کنی , بوزینه . چندتا عروسی دیگه بریم عادت میکنی.
البته گوسفندها هم چیزی نگفتند و گذاشتند شوهر خاله مان سرشان را ببرد. حتما” دردشان نیامد. ما نفهمیدیم چطور دردشان نیامد ؛ چون یکبار در کامپیوتر داداشمان یک فیلم دیدیم که دوتا آقاهه , سر یک آقای دیگه رو که خیلی ساکت نشسته بود , بریدند. و اون آقاهه خیلی دردش آمد و مثل خوک شروع به خس خس کردن کرد ؛ و ما تصمیم گرفتیم که هیچ وقت ساکت ننشینیم و همیشه صدای یک حیوان را از خودمان بیرون بیاوریم , که یک وقت کسی سر ما را مثل گوسفند نبرد.
ما نتیجه میگیریم که ما با حیوانات یک رابطه ی خویشاوندی نزدیک داریم ؛ و حیوانات خیلی مفید هستند و اگر نبودند ما نمیدانیم که باید چه غلطی میکردیم
بي مقدمه......

سلام
نميدونم چرا امام رضا من رو نمي طلبه
شايد باهام قهره
شايدم من بنده خوبي نيستم كه نمی طلبه
خيلي ساله كه نرفتم مشهد
۱۰ سال ميشه
هروقت نيت مي كنم كه برم نميشه
فردا دوستام دارن ميرن مشهد
خيلي بهم گفتن بيا
ولي ......................
خوش بحال کبوترهای حرمت
تولدت مبارك اقاجان
دلــــــم تنهــــــاست ......
در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش...
غمم دريا، دلم تنهاست...
وجودم بسته در زنجير خونين تعلق هاست!
خروش موج با من مي كند نجوا:
كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت...

تـــــــــــــــــــارنمای تنهایی